دلم برایت تنگ شده...

به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

گرچه از فاصله ی ماه به من دورتری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

خبرت هست که از خوبی خود بی خبری

به خدا خوب تر از خوب تر از خوبتری.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

 

 

روز ها میگذرند عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه تلخ و چه شیرین دست نخورده به جا می مانند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

در فراسوی مرزهای تنت تورا دوست می دارم.

در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم.

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر،

تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...

در فراسوهای عشق

تو را دوست میدارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده دیداری بده.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٢ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط دنیا نظرات () |

یکبار خواب دیدن تو

به تمام عمر می ارزد

                پس نگو، نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

                                                                    قبول ندارم.

گرچه به ظاهر جسم خسته است

                           ولی

                                                               دل، دریایی است.

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

                    و تاوان آن هرچه باشد،

                                                             باشد.

دوستت خواهم داشت

بیش تر از دیروز

              باکی ندارم از هیچ کس و هرکس

           که تو را دارم

                                            "عزیز دل" .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم...

 

در روشنایی زیبا

در تاریکی زیباست.

در روشنایی دوستش میدارم

و در تاریکی دوسترش میدارم.

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

داشتیم با هم دیگه بازی می کردیم .خوشحال و شاد بود ومن با دیدن شادی و خوشحالی اون غرق سرور و شادی بودم .صدام کردن یه فرشته بود بهم گفت خدا کارت داره باهاش رفتم ولی از اون خداحافظی نکردم می دونستم بازم می بینمش با فرشته رفتم پیش خدا .خدا بهم گفت می خوام بفرستمت یه جایی ولی من دلم نمی خواست برم .خدا فهمید بهم گفت می دونم چرا نمی خوای بری ولی بیا جلوتر .رفتم کنارش بهم گفت ببین اینده خودتو ومن همه چی رو اونجا دیدم .بهم گفت حالا چی ؟ گفتم خدایا می رم و من رفتم بی خداحافظی .سالها گذشت جسم خاکی بزرگ وبزرگتر شد و بالاخره روزی رسید که اونو دوباره دیدم خواستم برم جلو بغلش کنم بهش بگم که چه قدر خوشحالم از دیدنش ولی یه لحظه به خودم گفتم اینجا زمینه .یا شاید منو یادش رفته  واسه همین اول از جلوش رد شدم گفتم می شناسه ولی نشناخت بعد ساعت ها نگاش کردم و گذاشتم که اونم نگام کنه که شاید بشناسه ولی بازم نشناخت رفتم پیشش بهش گفتم عاشقشم ولی اون منو فراموش کرده بود خواستم بهش بگم یادته اونجا با هم دیگه شاد بودیم تو خوشحال و شاد بودی من از شادی تو غرق سرور. من عاشق تو بودمو تو عاشق من ولی نتونستم نمی دونم چرا ؟ روز ها نگاش کردم ولی بازم از دیدنش سیر نمی شدم وقتی می دیدمش قلبم به سرعت می تپید ودیگه نمی تونستم توی چشمای قشنگش نگاه کنم.ولی اون بازم منو نمی شناخت .تا اینکه از خودم خسته شدم به خودم گفتم اخه من وقتی پیش خدا اینده رو دیدم کنارش بودم با او شاد بودم با او زنده بودم پس حالا خدایا چرا اون منو نمی شناسه ؟ یادم افتاد حرفای خدا در اخرین لحظه , خدا بهم گفت : برو به همه نشان بده قدرت عشقی رو که به همه بخشیدم ولی اونا فراموش کردن شاید که معشوقام بفهمند چه قدر دوستشان دارم و بذارن در یادشون باشم . وقتی یاد حرفهای خدا افتادم بازم امیدوار شدم وگفتم شاید این دفعه منو بشناسه. نگاش کردم نگاهم کرد . گفتم منو شناخت خوشحال شدم رفتم کنارش گفت شما ؟

یادم رفته بود اینجا زمینه و اینجا ادما همدیگه رو فراموش می کنند و اون بازم منو نشناخته بود ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

 

اگه من و تو دوتا برگ باشیم

هنگام خزان من زودتر می شکنم تا وقتی که می افتی تو آغوشم بگیرمت...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |

عشق خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است.

"برنارد شاو"

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط دنیا نظرات () |